با خودم مرور می کنم.
یک سری چیزها را بگذار کنار.
از گذشته بگذر...چرا انقدر تو چسبناکی دختر؟ گذشته در نامش نهفته است، رفته است!
ببر...
ببر این رشته اتصال میان خودت و زمان را...حداقل زمان ماضی را...

نه... نمی شود که نمی شود... به گفتن نیست. به قلم فرسایی هم نیست. و این جز حدیث نفس نیست...

نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 2:17 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
تو هستی...
و من مستم.
از این بودنت.

همه چیز را می گیری
داشته ها و نداشته هایم را
و این رسم توست در همیشه زمان
با تمام روز مزدان عالم

به قول کالیگولا
چه فرقی می کند که کی از دست بدهی.
از دست دادنی را از دست می دهی یک روز...

دنیا
راه خود را خواهد رفت
بی آنکه امپرسیون های حیات من را برای لحظه ای دریابد

و من
حالا
وسط این معامله پر ربا
از وسط زمینی ترین دست خط های حاشیه خورده بر اندیشه ام
دلم تو را می خواهد...
نه!
دلم با همه وجود، تو را می خواهد...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 2:23 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
دوستت دارم.

بی حاشیه،
بی بهانه،
بی "یسر"،
اصلا درست وسط عسر...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 1:30 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
یک جای کار،
می لنگد...
که ذکرت،
آرامم نمی کند...
گیرم که بلنگد اصلا.
نه یک جا که هزار جایش...
تو خدایی!
علی(ع) با آن همه عظمتش
ذلیل درگاه تو نامید خودش را
من که در واژگان هم نمی گنجم اله!
تو خدایی!
خدایی کن!!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 2:7 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
کاش می شد از اول شروع کرد...

ولی نمی شود... 

بشود هم چه تفاوتی جلوه خواهد کرد وقتی هنوز رنج های بزرگی ست که از ابتدا خواهند بود و این دست تو نیست؟

هیچ چیز سر جای خودش نیست و حتی با از نو آغاز کردن هم نمی توان آنها را به جای خود بازگرداند...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 0:56 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
شده ام حال ابراهیم اپسیلون مانده به آتش... 

نه جبرئیل،  نه میکاییل نه هیچ ملکی و نه هیچ طنابی را جز ریسمان تو، خود تو، خود خود تو نمی خواهم برای رهاسی از آتش... حال آتش هرچه و هرکه که می خواهد باشد...

حال بجه ای را دارم که در آغوش. پدرش کز کرده و از خشم و فریاد و نگاه غیظ آلود او می لرزد، در همان آغوش...

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 0:52 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
من، به معجزه ایمان نیاورده بودم که به اثبات علمی آن یا ثبات نقض آن از دست بروم...

من

از ازل

بنده تو آفریده شده ام حسین...

مرا،

مادرم،

با قطره قطره اشک شرمندگی و مردانگی تو شیر داده است،  عباس...

من،  

عشق را،

به پای برهنه گز کردن و لبریز بغض شدن در صحن تو آموخته ام امام الرءوف...

دریابم یا ابا الجواد...

نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 0:48 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
 نمی دانم کجا اما یک جایی این اواخر شنیدم که گفت: " هر لحظه ای شایستگی این را دارد که لحظه امتحان باشد."

و این را این بار با گپشه چشمت یادآوری کردی. 

دلم آرام گرفت... امتحان سخت است، استرس دارد، شدید درس خواندن و حواس جمعی دارد اما یک خوبی اساسی دارد. آن. هم وقتی تو ممتحن و ناظر باشی... 

این یعنی حواست این روزها به من بیشتر جمع است... و مگر میشود تو با این حجم در حجم جا نشدنی مهربانی و خداییت، حواست به آدم باشد و نگاه پر مهر خداییت از آدمی دریغ؟!

حرا دریاب... محبت و دست نوازش و آغوش خداییت را از من دریغ ندار یا رب...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 16:12 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
به دغدغه های کوچکم پوزخند می زنم.احمقانه نه اما چقدر کوچک و حقیرند در برابر دغدغه هایی که یک انسان، می تواند داشته باشد...
آمال و دغدغه های من چقدر کوچکند... چقدر خرد و ساده و بچگانه اند... و من می فهمم که این حکما از خردی و سادگی و بچگی صاحبشان است که بر می آید...
دلم به حال خودم می سوزد...ترحمم می گیرد... رقت انگیز است این حال و مجال.
بدبخت کسی که با این حد از حقارت، خیال شهادت هم در سر می پروراند...
نه. این معنیش نا امیدی نیست. و اگر هم باشد، آن گناه کبیره نیست. چرا که آن ناامیدی از اقرب من حبل الورید است و این ناامیدی از خویش... و از نفًسی که بر فراز سیب گلو پرچم فتح به اهتزاز درآورده است...

خدایا...
من،
با همه این خردی و حقارت، دلم برای خودم می سوزد...
با تمام این فضاحت های پرونده حیاتم هنوز، باور کن هنوز، شانه هایم را در دستان تو حس می کنم که محکم می فشاریشان گاهی...هی...هاله...حواست به من هست؟! نگاهت اینجا باشد... فقط به من... فقط به چشمها و نهایت به دستانم...
امشبی را دلم می خواهد به حال تمام بی تو بودن هایم، به حال تمام این همه ضعفم گریه کنم...دانه دانه اشک بریزم و از آن برایم تسبیحی بسازی...می شود این سحر را در کنج آغوشت-مثل همیشه- مرا جا دهی؟؟ خالی ام کنی از غیر؟؟از خودم هم نیز؟؟
من می فهمم که دل باید باشد تا دل بریدن معنا یابد و این را هم می فهمم که باید بند باشد تا بگسلد... می شود من را با داشتن دلی که خودت داده ای و بندی که خودت ساخته ای، از بند دل بستگی هایم رها کنی و بال و پرم بگشایی؟؟
باور کن... باور کن که اگر تو نباشی، من ایمان دارم به آنکه با خویش نمی توانم سر کنم یا اقرب من حبل الورید...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 2:27 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات