تا شاد می شوم، چند برابرش غم روی دلم می پاشی.

تو من را شاد نمی خواهی... تو من را بنده خود، تنها و اسیر غم میخواهی...

 

دلم تنگ است از این عالم... مرا دریاب عالم دار، آی ای علمدار...

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 18:58 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
من...

از من که بگذریم می رسیم به خیلی چیزها... به تو، به پنجره فولاد، به صحن انقلاب، به جایی میان رگ گردن و قلب اما نزدیک تر از هر دو به تن، به جان، به روح،  به خود، به من؟! به تو... 

عجب دایره ای شد این عبور از " من" تا رسیدن به تو... رسیدن که نه... همه نزدیک شدن است. رسیدنی در کار نیست... یک لیمیت است این راه... 

فلانی راست می گفت... انگار نزدیک تو شدن یک دایره است... دور می شوی اما نزدیک هم میشوی...نزدیک میشوی اما دوری هم هست...

 

این روزها، جلوی آینه می نشینم و هر آن خویش را در او میبینیم...و هر بار بیشتر می شکنم... این فضاحت، دیدنی نیست... چگونه دلتنگ این بی آبروی خسر الدنیا و الاخرت می شوی؟ نمی فهمم...

ای کاش کره باشد و نه دایره. اینگونه همه اش میشود تو... بی هیچ قصه ای این وسط.

مرا ببخش که اینقدر بدم...

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 1:15 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
روزی یعنی یک نفر برود ماموریت، پروازش نقص فنی پیدا کند، برگردد مبداش، مجبور شود برای مسابقه ی دو روز بعدش آماده شود، برود تمرین، یک نفر بزند دل او را بشکاند، طرف پر بغض و غمگین باشد؛ از قضا تو حوصله ات بکشد بی خبر از همه جا بروی محل تمرین، از قضا درست در همان زمان بودن طرف، درست در زمان غم او، بپرسی چه خبر، طرف بِبُرد، از قصه پرواز و تمرین و دعوا بگوید وسطش بکشد قصه را به خدا، بگوید و بگوید و بگوید و تو بفهمی حکمت همه این پازل چیده شده یک جمله باشد که از دهان او بشنوی که "هی! رفیق بی وفا، دل خدا برای تو تنگ است... برگرد..."

می دانی؟
رزقت به کام این بنده حقیر و دنیا زده ات، گس بود... تلخ... و شیرین...و بی قرار آفرین...

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 23:29 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
میگویند هرکس به اصل خویش باز میگردد.

 

زمین و زمان زیر و رو شود،  پر از گناه بشوم، مست ؛ سر به کنگره در ببازم،

باز به اصل خود باز میگردم...

باز اهلی شده تو خواهم بود یا امام الرءوف

نوشته شده در جمعه دهم مرداد 1393ساعت 1:33 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
می جوشد... دارد می جوشد... قل، قل،  قل. 

نه آب،  نه عشق، نه کتری روی گاز، 

خون! 

از جای آهن روی پوست، گوشت،  رگ،

با نفوذ توی تن.

خون!

میخ توی در، توی تن...

نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 5:27 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
با خودم مرور می کنم.
یک سری چیزها را بگذار کنار.
از گذشته بگذر...چرا انقدر تو چسبناکی دختر؟ گذشته در نامش نهفته است، رفته است!
ببر...
ببر این رشته اتصال میان خودت و زمان را...حداقل زمان ماضی را...

نه... نمی شود که نمی شود... به گفتن نیست. به قلم فرسایی هم نیست. و این جز حدیث نفس نیست...

نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 2:17 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
تو هستی...
و من مستم.
از این بودنت.

همه چیز را می گیری
داشته ها و نداشته هایم را
و این رسم توست در همیشه زمان
با تمام روز مزدان عالم

به قول کالیگولا
چه فرقی می کند که کی از دست بدهی.
از دست دادنی را از دست می دهی یک روز...

دنیا
راه خود را خواهد رفت
بی آنکه امپرسیون های حیات من را برای لحظه ای دریابد

و من
حالا
وسط این معامله پر ربا
از وسط زمینی ترین دست خط های حاشیه خورده بر اندیشه ام
دلم تو را می خواهد...
نه!
دلم با همه وجود، تو را می خواهد...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 2:23 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
دوستت دارم.

بی حاشیه،
بی بهانه،
بی "یسر"،
اصلا درست وسط عسر...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 1:30 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
یک جای کار،
می لنگد...
که ذکرت،
آرامم نمی کند...
گیرم که بلنگد اصلا.
نه یک جا که هزار جایش...
تو خدایی!
علی(ع) با آن همه عظمتش
ذلیل درگاه تو نامید خودش را
من که در واژگان هم نمی گنجم اله!
تو خدایی!
خدایی کن!!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 2:7 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات