همیشه این طور است. درست در موقعی که اصلا انتظارش را نداری رخ می دهد. تمام چیزهای خاص درست ناگهانی -نه نه!- درست برای تو؛ ناگهانی! رخ می دهد.
سرگرم زندگی خودم بودم و البته درگیر.
به طور ناگهانی اتفاق افتاد...
انگار کسی بیاید در گوشَت آرام بگوید؛ ببینم. دلت تنگ نشده؟
بعد تو بی آنکه برگردی نگاهش کنی خیلی بی خیال چشمت را بدوزی به رو به رو . ناز و کرشمه ای بکنی و بی آنکه حرفی بزنی نه با بهت نه با حیرت نا با بغض، کاملا مُنوتون روبه رویت را نگاه کنی.
بعد باز همان صدا بیاید در گوشَت، آرام-درست به قدر آرامی دفعه قبل- بگوید: ولی من دلتنگت شده ام...
بعد تو چنان انگار بوی عطری خوش ناگهان در تمام نفست بپیچد؛ چشمانت را ببندی و مست شوی از این جمله؛ برگردی و نگاهش کنی و لبخند بزنی...
بعد سرت را بیندازی پایین و زیر لب؛ جوری که فقط دلت بشنود (و او نیز هم آرام،) بگویی: من که خیلی وقت است دلتنگم... شده است یک موسیقی صامت همیشه جاری...آن قدر که گاهی بی قراری ام را می فهمم اما هرچه نخ را دنبال می کنم نمی رسم به سرر نخ که قصه، قصه بی قراری دیدار تو است آقا...
حالا؛ درست همین حالا وقتش بود آقا... بهترین وقتش بود... و من دلگیرم آقا... سخت دلگیرم... که چرا یادم نبود درست در بهترینِ وقت ها سراغم می آیی... چرا آماده نبودم...
این زیارت؛ روزی من حیث لا یحتسب من شده است... پاسخی بسیار فراتر از شان کار خوبی که یک جا کرده ام و حالا نمی دانم هم حتی کجا...
قرار بود برای اجازه ی فیلمی که طرحش صرفا به ذهنم رقم خورده، مرضیه؛ رفیقِ نه آسمانی! رفیقِ معراجی ام که از قضا بچه ی مشهد الرضا است، برود سراغ آقا برای اجازه گرفتن...نشد... مرضیه نشد برود مشهد... حالا تو من را مستقیما می خواهی؟؟
من هول کرده ام... نمی دانم دقیقا باید چه کار کنم. نه مثل هر بار که انگار دفعه ی اولم است و هول زده ام این بار بیشتر تر از آن آقا...
این؛ اولین زیارت من است بعد از دو رویای غریب...غریب مثل رضا... آخر کجا تو غریبی آقا؟!
دلم تا مدینه، تا کوچه بنی هاشم پر می زند... نبین مشکی از تن به در آوردم هنوز بیقرار کوچه های پر تپش مدینه ام... بشکند دستش...روزی هزار بار...نه نه نه! لحظه ای دمی پلکی هزار بار!

تمام شمایی که میشناسم و نمی شناسمتان را؛ تمام دعاهایتان را که میشناسید و نمی شناسید و می شناسم و نمی شناسم را؛ همه و همه را لای یک پارچه ی تمیز سفید، می پیچم و تا صحن انقلاب درست تا جلوی گنبد، درست در همان نقطه ی همیشگی؛ می برم و پارچه را باز می کنم تا خودش آن ها را با مهر تا عرش بالا ببرد...
به دعایتان نیازمندم...
همین!
.