X
تبلیغات
چــاپــارنــامـــه
شهادت؛ وقتی دلبسته دنیا نیستی نزدیک می شود...
اما این مال آنهایی است که دلی برای دلبستن و چیزی برای دلداگی دارند و مرد قصه اند...

مرد باش...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 22:28 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
قصه آرام و قرار نداشتن این روزهای منم نیست؛ حسین...
قصه؛ قانون بقای صوت در محیط، الی الابد است...
صدای نیزه ها...صدای قرآن از لبان روی نی... فریاد کودکان...صدای معجر هایی که از سر کشیده می شوند... قهقهه... قطره های آب رو به زمین... کشیدن تن روی خاک از عطش... فریاد هل من ناصر بی جواب...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 12:31 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
امام به من گفت؛
خودش به من گفت؛
در گوش من گفت.



پ.ن:
خون؛ پیمان؛ نان و نمک؛ رفاقت؛ شاگردی یا جام زهر نوشاندن.کدام ارجح است؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 9:44 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
صدا؛ می آید...

کسی انگار؛
دارد فریاد می زند...

"هل من ناصر؟! "
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 20:44 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

همه چیز از جرعه آب دیشب شروع شد...از تشنگی من ی که تشنه نمی شوم همه عمر. و از عطشی که تا خشکی حنجره ام خودش را بالا کشیده بود...
شیر آب را باز کردم...وسط حیاط خانه مردم! شلنگ را بلند کردم.نوشیدم اما انگار که با هر قُلُپ آبی که پایین می رود؛ قدح قدح خون؛ بالا می آید...
و در پَسَش، اشک ها افسار می بُرند...

بوی محرم می آید...
مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی...
و من این وسط فقط دلم تا سوریه می رود...تا "کلنا عباسک یا زینب..."

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 13:48 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
بتاز ای زندگی... بتاز...

 و من هم در نخواستنت خواهم تاخت... در نخواستن حتی جرعه ای از "یسر" هایت...

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 20:21 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

دارم کم کم از شوک بیرون می آیم...
دارم کم کم هضم می کنم این روزها را...

1. حاشیه ای بر مجال دیدار تعدادی از جانبازان اعصاب و روان: نشسته ام اینجا؛ هرچه می نویسم، پاک می کنم...
و تو چه می دانی، چه می دانی حال چون من ی را که چونان جایی برود...
سراغ مردهایی که روزگاری سرداری، سرلشگری، اصلا نه! سربازی برای این مملکت بودند...و تو گمان مبر که اکنون چنین نیستند! نه! آنها اگر این روزها از ما؛ سرباز تر این خاک و اعتقاداتش نباشند، بی گمان کمتر نیستند...
آی سردار! سرلشگر! سرباز! آی مرد!
من دلم می خواست تا صبح بنشینم پای حرفهایت...پای بغض هایت...پای تمام بی کسی هایت...پای موجی که گرفتت...پای اشکی که از گونه ات سر خورد...پای شانه ات که لرزشش دیدم...پای فریادت سر خبر میز مذاکره با آمریکا. گور بابای این دولت لامسب...برای من داد تو بس است از شنیدن این خبر...داد تو، موج او که در سرش پیچید، سری که به عصا خم شد...برای من داد تو بس است...

2. حاشیه ای بر مراسم چهلمین روز شهادت هادی باغبانی: من، نمی خواستم بروم.نه که نخواهم، نه که برایم مهم نباشد، نه.حسش نبود. اما تو، مرا کشاندی تا آنجا، تا کنار دختر سه ساله ات...می دانی؟ آنهایی که می گویند مثل تو زیاد داریم، یا تو را نشناخته اند یا شهادت را نمی فهمند.و مگر می شود کسی چون تو باشد، خداوند چون تو؛ خودش دیه ی او شود و بعد کشته در لباس شهادت نشود؟!
من شرم دارم...شرم دارم از کودک سه ساله ات...دارم دق می کنم زیر بار شرم دختر سه ساله ای که نمی فهمد "بابا رفته، بابا مرده، این جنازه بابا ست" یعنی چه...هی... مرد... مرا از این دِین، خلاص کن...

3. یک امکانی هست برای عرضه نمایشگاهی آثار هنرمندان جانباز اعصاب و روان یکی از آسایشگاه ها. و این، بی شک فرصتی است برای کسانی که قدر و قیمتش را خوب می دانند.
اگر فضایی برای عرضه این آثار و فروش آن حتی در محدوده ای اندک دارید و مایلید، اطلاع دهید.

همین!
.

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1392ساعت 17:11 توسط س.هاله حیدری |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات