چــاپــارنــامـــه

ردً نوشت های یک نیمچه چاپار

چــاپــارنــامـــه

س.هاله حیدری
چــاپــارنــامـــه ردً نوشت های یک نیمچه چاپار

"شق القمرِ" "الجمیل"

از یک زاویه دیگر که نگاه می کنم می رسم به حکمتش. و مثل همیشه همان جمله ثابت برقرار است که آدمها به اصل اسمشان می روند. یا در آنها پتانسیل جدیی برای رسیدن به اصالت مفهوم نامشان وجود دارد...
دروغ چرا. این اواخر من فرار می کردم از رگه های خیال و اندیشه به آن. گمان نزدیک شدن به پیری مرا سخت می ترساند...و ادمی همیشه به قمری یک سالی بزرگتر از سال شمسی اش دارد. سال خورشیدی را دوست دارم هرچند که رگه های سال قمری آدمیزاد را تا ماه، تا "هاله" و تا حضرت قمر می کشاند...و هرچند که به تاریخش که نگاه کنی من را می رساند به تو...مبدام را می کند شب میلاد تو...
بانو...
من از نامت هم می ترسم. خرافه جو نمی خوانی ام اگر، باید بگویم من از همین پتانسیل و حکمت نام تا روزگار پر رنج و صبر تو پیش می روم...زینب ها بلا کشان عالمند...
دختر دایی های کوچک عزیز، کادوی تولد قمری ام را دادند و نه شمسی را... انگار این "حد"، دارد به شما میل می کند...
کادویشان را دوست می دارم...و کودک درونم ذوق زده اولین تبریک تولد قمری امسال است... کمی پیش از وقوع آن.
حد را باید میل داد...و من برای خودم باید؛ می تراشم... حد را باید میل داد ... نه به بلاکش عالم بودن. به ما رایت الا جمیلای عالم را اندیشه کردن حتی در شهادت معشوق ترین عالم پندار زینب...
حال و هوای روضه دارد دلم...
تمام عالمیان که ارزش عالم بودن دارند در زینب خلاصه میشوند... پناه عالمیان، ... .



تاريخ : یکشنبه سوم اسفند 1393 | 12:14 | نویسنده : س.هاله حیدری |

حواست هست؟؟

نبودنت،
بهانه رفت و آمد آدم های بیخودی شده است...

عقل،
پاپیچ بهانه ها می شود.
کف دستانش را روی سیب گلویشان جا می اندازد،
با انگشت ها شروع می کند به فشردن...
تا شنیدن صدای خس خس نفس های بهانه ها.
با کبودی لب که رسید،
سرشار از حس سیراب شدن، ول می کند و می رود.

دل اما،
حضورت را می طلبد...
چیزی بیش از ظهورت...

وحشت من،
از بی قراری دل تا دل سپردن به این بهانه های مزخرف کوچه بازاری است...
حواست هست؟؟



تاريخ : دوشنبه ششم بهمن 1393 | 12:9 | نویسنده : س.هاله حیدری |

شانه به شانه

امروز به همت تعدادی از دوستان موفق شدم تا فیلم چند متر مکعب عشق را ببینم. فیلمی که فرای انتظار ظهور کرد.
ابتدای کار تصور من این بود که با داستان کسالت باری از جنس عشق های بچه گانه نوجوانی مواجهم اما آنچه مرا شگفت زده کرد نه فقط شیوه پرداخت داستان که انسجام و قوت تمام هنرمندان کار بود. من فکر می کنم در این اثر مخاطب شاهد وحدت رویه هنرمندانه ای از کارگردانی، موسیقی، بازی، طراحی صحنه و دکور و گریم است.پرداخت به موضوع اتباع افغانی و شرایط زیست غیر انسانی آنها در کشوری که می تواند مودت و محبت عمیقی میانشان شکل بگیرد، شخصیت پردازی های حاکی از جایگاه بعضا مهم اتباع افغان در کشورشان و ناچاری مهاجرت برای حفظ حیات ناشی از جنگ و زیست بهتر، دیالوگ های بسیار قوی و تلنگر زننده پدر افغان داستان درخوصوص شان افغانی های مقیم ایران اعم از قانونی و غیر قانونی و بسیاری چیزهای دیگر من را بر آن می دارد تا روایت این فیلم را چیزی فرای عاشقانه های دو نوجوان بدانم و آن را یک قصه قوی سیاسی قلمداد کنم.

برای منِ ایرانی، تاسف برانگیز است که بسیاری اجزای جامعه اعم از دولتی و غیر دولتی ما را با نگاه بدبینانه و تحقیر برانگیز نسبت به برادران و خواهران افغانیمان تربیت کردند.
خاطرم هست که یک بچه دبیرستانی بودم و برای شرکت در یک دوره آموزشی در مصاحبه مثالی از تهمت و غیبت زدم به افغانی ها که مگر همه آنها دزد و قاتل و جانی اند و صد البته که این طور نیست و حتی اگر یک افغانی هم باشد که فرد شریف و سالمی باشد ما با رفتار و گفتارمان به او ظلم کرده ایم. آنجا آن آقای مصاحبه کننده ابدا حاضر نشد زیر بار این حرف برود و مدام تاکید می کرد که نه همه اقغانی ها همین طورند و از این قبیل حرفها. بعدها آن حضرت والا با همین گونه طرز تفکر و اندیشه های مشابهش یکی از سمت های مهم دولتی را گرفت و در آنجا امکان تربیت جوانان با اندیشه های خویش را بیشتر پیدا کرد.

دوست عزیز...
ما داریم ظلم می کنیم...
اگر یک دهم حمایتی که هنگام جنگ و یا پس از آن از مهاجرین عراقی کردیم، آن قدر که اکنون بخش بزرگی از مرکز تپش مالی کشور ما در محیط های تجاری و بازرگانی و حتی مسولیت های دولتی به همین عراقی ها سپرده شد، از افغانی ها می کردیم، قطعا به قرینه بسیاری شاخصه ها اکنون هم افغانستان وضعیت بهتری داشت هم ما مرزهای استراتژیکمان گسترده تر شده بود.
شاهد مثالم برای این شاخصه ها ریشه های عمیق و در هم آمیخته تمدنی، تاریخی، دینی، سیاسی، فرهنگی، زبانی، هوشی و استعدادی و نزدیکی عمیق شخصیتی ما با افغان ها ست. اما حرف مشترک ما با عراق، نزدیکی دینی ، سیاسی و احیانا نزدیکی جزئی فرهنگی است. با این تفاوت جدی که عراقی ها جزو سردمداران حمایت از رگ و نژاد عرب هستند و مردمانی اند که ذاتا از ایرانی ها دل خوشی ندارند.
دقت کنید که این گفتار ابدا به معنی عدم حمایت از عراق و مردمان آن نیست. خیر. اتفاقا برای آن دلیل های ذکر شده و گفته نشده فراوانی هست که بسیاری از آنها امروز روشن و بدیهی هستند و من نیز جزو مدافعان آن باورم اما مقصود بنده حمایت و تعامل جدی تر بر افغانستان است که می تواند بسیار موثرتر باشد و البته ضروری تر هم هست اما ما از آن غافلیم و تمام فرصت ها را پس زده ایم. چه مردمانمان با اندیشه و گفتارشان و چه دولتمردانمان با اهمال کاری های غافلانه یا مغرضانه و کینه جویانه شان.

ضمن آنکه ما پرچم دار حکومت اسلامی هستیم که قرآنش تاکید کرده: أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا. پس چرا زمینه مهاجرت مسلمانانی که به دلیل مسائل امنیتی، دینی و فرهنگی ناچار به مهاجرت از کشورشان هستند را فراهم نمی کنیم و از آن حمایت نمی کنیم؟


من،
همان ترسی را دارم که "جمشید محمودیِ چند متر مکعب عشق" دارد:
مرگ ایران و افغانستان به خاطر عدم حضور به موقع ایران در تعامل با افغانستان.



تاريخ : شنبه سیزدهم دی 1393 | 23:2 | نویسنده : س.هاله حیدری |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.