چــاپــارنــامـــه

ردً نوشت های یک نیمچه چاپار

چــاپــارنــامـــه

س.هاله حیدری
چــاپــارنــامـــه ردً نوشت های یک نیمچه چاپار

ممنون رِفیق...

گوشی قدیمی از کار افتاده، این خوبی را دارد که هنوز بعضی دکمه هایش کار می کند. آنقدری یاری می کند که به پیامک های سیو شده گوشی برسی...
بعد بنشینی یک بغل بغض کنی به حال آدمهای نزدیک روزهای رفته...به حال خودشان که از بیشتر از هشتاد درصدشان بی خبری نه! به حال خودت و رفاقت های دوست داشتنی منقضی شده...
نصف بیشتر پیامک ها، شماره صرفند...این یعنی رفاقتمان چنان بهم خورده که ترجیح دادم نام شان را هم دیگر نبینم...
رمز نگاری نگارش نام ها که عادت مسخره نوجوانی است نمی گذارد به آدم واقعی پشت این شماره ها برسم...یک سری از نام ها حتی در ذهن هم آشنا نیست... یک سری از شماره ها آنقدر آشناست که وقتی اولش را می خوانم آخرش را می توانم بگویم...حافظه ای متکی بر دل...رهای از حافظه تکنولوژیک روزگار... ناآشناها اما می رسد تا یک سری از جملات. تا یک سری از خاطرات. تا یک سری از حرفهایی که ضبط شده در این نوکیای اکسپریا مانده...
کاش میشد پای دانه دانه این نگاشته های پر حس و مغز ماند... گریست... به حال تنهایی این روزها... به حال جای خالی تک تک شان...و حماقت ها و چاله های روزگار برای حذف رفاقت های فی مابین...

با خودم می گویم: آن گذشت... این روزها هم می گذرد...

و ادامه می دهم خواندن پیامک های دریافتی را: "الان فهمیدم علت بی اعتمادی و حساسیتم و گیردادنام چسبیدن به گذشته و آینده بوده. حال استمراری رو یادم رفته بود!"



تاريخ : شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 22:16 | نویسنده : س.هاله حیدری |

"شق القمرِ" "الجمیل"

از یک زاویه دیگر که نگاه می کنم می رسم به حکمتش. و مثل همیشه همان جمله ثابت برقرار است که آدمها به اصل اسمشان می روند. یا در آنها پتانسیل جدیی برای رسیدن به اصالت مفهوم نامشان وجود دارد...
دروغ چرا. این اواخر من فرار می کردم از رگه های خیال و اندیشه به آن. گمان نزدیک شدن به پیری مرا سخت می ترساند...و ادمی همیشه به قمری یک سالی بزرگتر از سال شمسی اش دارد. سال خورشیدی را دوست دارم هرچند که رگه های سال قمری آدمیزاد را تا ماه، تا "هاله" و تا حضرت قمر می کشاند...و هرچند که به تاریخش که نگاه کنی من را می رساند به تو...مبدام را می کند شب میلاد تو...
بانو...
من از نامت هم می ترسم. خرافه جو نمی خوانی ام اگر، باید بگویم من از همین پتانسیل و حکمت نام تا روزگار پر رنج و صبر تو پیش می روم...زینب ها بلا کشان عالمند...
دختر دایی های کوچک عزیز، کادوی تولد قمری ام را دادند و نه شمسی را... انگار این "حد"، دارد به شما میل می کند...
کادویشان را دوست می دارم...و کودک درونم ذوق زده اولین تبریک تولد قمری امسال است... کمی پیش از وقوع آن.
حد را باید میل داد...و من برای خودم باید؛ می تراشم... حد را باید میل داد ... نه به بلاکش عالم بودن. به ما رایت الا جمیلای عالم را اندیشه کردن حتی در شهادت معشوق ترین عالم پندار زینب...
حال و هوای روضه دارد دلم...
تمام عالمیان که ارزش عالم بودن دارند در زینب خلاصه میشوند... پناه عالمیان، ... .



تاريخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ | 12:14 | نویسنده : س.هاله حیدری |

حواست هست؟؟

نبودنت،
بهانه رفت و آمد آدم های بیخودی شده است...

عقل،
پاپیچ بهانه ها می شود.
کف دستانش را روی سیب گلویشان جا می اندازد،
با انگشت ها شروع می کند به فشردن...
تا شنیدن صدای خس خس نفس های بهانه ها.
با کبودی لب که رسید،
سرشار از حس سیراب شدن، ول می کند و می رود.

دل اما،
حضورت را می طلبد...
چیزی بیش از ظهورت...

وحشت من،
از بی قراری دل تا دل سپردن به این بهانه های مزخرف کوچه بازاری است...
حواست هست؟؟



تاريخ : دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ | 12:9 | نویسنده : س.هاله حیدری |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.